|
|
|
|
ایتالو کالوینو نویسنده طنز پرداز ایتالیایی سه گانه ای دارد با عنوان نیاکان ما بارون درخت نشین " کوزیمو دو روندو " پسر دوازده ساله یک خانواده بورژواست که در برابر مقررات سخت و خشک زندگی بورژوایی ، طغیان می کند و در پی آن به بالای درختان می رود و تا پایان عمر بالای درختان می ماند . داستان به شرح احوالات و زندگی " کوزیمو " در بالای درختان می پردازد . به نظر می رسد نویسنده در پی بیان فاصله گرفتن از شیوه زندگی روزمره بورژواهاست بدون جدا شدن کامل از زندگی طبیعی . " کوزیمو " به بالای درختان می رود اما هرگز انزوا پیشه نمی کند و همواره با مردم در ارتباط است ، وارد مسائل اجتماعی می شود ، در حل مسائل مردم به آنان کمک می کند ، حتی در اجتماعات از همان بالای درختان شرکت می جوید . شاید نکته ای که در خواندن این داستان به دنبال آن بودم اما به آن نرسیدم این بود که انتظار داشتم در زندگی جدید تحولی رخ دهد اما متاسفانه " کوزیمو " فقط زندگی روی زمین را به روی درختان انتقال داده و شاید فقط در مواردی پس رفتی داشته و گاهی حتی مثل انسانها اولیه زندگی می کند اما تحول خاصی در روابط انسانی پدید نیامده است طوری که حتی حس کردم که اگر جمهوری درختستانی هم تشکیل میشد پس از چند وقت همون زندگی بورژایی با تمام ویژگیهاش رو تکرار میکرد . ایده کتاب برام بسیار جالبتر از محتوای آن بود . ویکنت دو نیم شده داستان از آنجا آغاز می شود که " ویکنت " در جنگ با ترکان توسط گلوله توپ زخمی شود . از بقایای بدن او مردی با نیمی از بدن انسانی به دست می آید . نیمه " ویکنت " به قلعه خود باز می گردد . اما دست به کارهایی می زند که باعث آزار دیگران می شود . دایه اش در میابد که آنچه از " ویکنت " مانده نیمه شر اوست . پس از مدتی که اهالی به نیمه انسان شرور و کارهایش عادت می کنند ، گاهی نیمه انسان را می بینند که بر خلاف انتظارشان به آنها آسیب نمی رساند و حتی بسیار کمک می کند . پس از رویارویی با این تناقض و با دقت بیشتر در می یابند که نیمه خیر و شر یکی نیستند و در واقع پی میبرند که نیمه خیر " ویکنت " بازگشته است . دو نیمه کاملا عکس هم هستند ، نیمه راست شر است و نیمه چپ خیر . اما نویسنده نشان می دهد که هر دو اینها نظم زندگی مردم را بر هم می زنند و نیمه چپ ( خیر ) همانقدر برای مردم ناخوشایند است که نیمه راست ( شر ) ." اهالی دهکده کم کم می گفتند " نیمه خوب به مراتب بدتر از نیمه بد است " " ( ص 107 ) . " احساساتمان بی رنگ و عاری از شور و شوق می شد ، چون حس می کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیر انسانی گیر کرده ایم . " ( ص 108 ) داستان با تلفیق دوباره دو نیمه و یکی شدن و تبدیل شدن به یک انسان کامل پایان می یابد . با اینکه داستان خوب نوشته شده بود اما ایده اصلیش برام جالب نبود . به نظرم نوعی تسلیم و پذیرش وضع موجود بود که من باهاش میونه ای ندارم . درسته که برخی چیزها نظم زندگی مردم رو به هم می زنند ، اما نظم موجود همیشه هم خوب نیست و گاهی اوقات باید بهم بخوره ، گاهی باید همه چیز خراب بشه تا وضعیت بهتری جایگزینش بشه . از این داستان به نظرم رسید که " کالوینو " ( حداقل وقتی این داستان رو می نوشته ) آدم محافظه کاری بوده ! شوالیه ناموجود " شوالیه ناموجود " با شرحی از جنگهای صلیبی آغاز می شود . جنگی بین مسیحیان متمدن و اعراب غیر متمدن ! شوالیه " آژیلوف " ، زرهی است میان تهی ، زرهی که درون آن هیچکس نیست . اما این شوالیه تنها کسی است که اعمالش معنایی دارد . سایر جنگجویان معنایی برای کار خود نمی شناسند و در واقع نمی دانند که به چه دلیل در جنگ شرکت می کنند و حتی جایی از داستان یکی از شوالیه ها آماده است تا جنگی رخ دهد و او در آن شرکت جوید اما برایش فرقی نمی کند با چه کسی . به نوعی به نظر می رسد که پوچی و بی معنایی زندگی انسانها را مطرح می کند . زندگی انسانها بیهوده و بی معنا می گذرد و به پایان می رسد . در بخشی از داستان هنگام دفن اجساد کشتگان جنگ ، " آژیلوف " سخن می گوید : " ای مرده ، تو آن چیزی را داری که من هرگز نداشته و نخواهم داشت : این پیکر را ... آیا نباید احساس خوشبختی کنم از این که به علت نداشتن آن کاری برای انجام دادن ندارم و در عین حال هر کاری دلم بخواهد می توانم بکنم ؟ ... و نیز کارهای دیگری را که من بهتر از افرادی که وجود دارند می توانم انجام بدهم ، بدون داشتن نقائص معمولی آنها که عبارتند از : وقاحت ، بیهودگی و تعفن . البته آن که وجود دارد در هر کار کوچکی که انجام می دهد رد پای خاصی علاوه بر سایر چیزها از خود باقی می گذارد ، که من هرگز موفق به گذاشتن آن نمی شوم ... " در مجموع به نظرم داستان نکات قابل تامل و جالبی داشت . اگرچه که در ابتدا لحن جذابی نداشت و به سختی خواندمش . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 20:10 توسط شبنم
|
|
||