|
|
|
|
|
فرهاد آئيش با نمايش كرگدن نوشته اوژن يونسكو ، رونق تازه اي به تئاتر شهر بخشيد .
سالها بود كه غير از آثار بهرام بيضايي عزيز سالنهاي تئاتر با چنين استقبالي مواجه نشده بودند . جالب اينكه ديروز صف پيش فروش بليط تا در ورودي چهارسو رسيده بود . پيشنهاد مي كنم كه اگه كسي به نمايش علاقه داره اين فرصت رو از دست نده البته يادآوري مي كنم كه تهيه بليطش ممكنه يه كمي زحمت داشته باشه ولي به هر حال به نظرم نمايشنامه بسيار خوب اوژن يونسكو و زحمت فراواني كه ظاهرا براي ساخت نمايشش كشيده شده ارزشش رو داره .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 8:25 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
مهمانسراي دو دنيا نمايشي بود نوشته اريك امانوئل اشميت و به كارگرداني سهراب سليمي كه در سالن اصلي تئاتر شهر اجرا شد و من اين شانس رو داشتم كه دو بار ببينمش و البته چند نفر از ارزشمندترين آدماي زندگي مو به ديدنش دعوت كنم . اين چهارمين نمايش از امانوئل اشميت بود كه تو ايران اجرا مي شد و البته سومين نمايشش كه سهراب سليمي كارگرداني كرده بود . لازمه بگم كه اريك امانوئل اشميت دكتراي فلسفه داره و در انديشه هاي متاثر از آدمايي مثل ژان پل سارتره . خرده جنايتهاي زن و شوهري ، نواي اسرار آميز و مهمانسراي دو دنيا رو سهراب سليمي ساخته بود و نمايش فوق العاده " موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن " كه ساخته عليرضا كوشك جلالي بود و به گمانم همه خوب بودند . دلم بيش از همه مي خواست كه از " موسيو ابراهيم و ... " بنويسم اما به زمان ديگه واگذارش مي كنم و امروز خلاصه اي از نمايش " مهمانسراي دو دنيا " مي نويسم . اما مهمانسراي دو دنيا جايي بود بين دو جهان . چند نفر كه در كما بودند و موضوع نمايش داستان اين چند نفر بود . هر كدام از افراد نگاه خاص خودشون رو به زندگي داشتن و تقابل بين اين نگاهها موضوع گفتگوها بود . ژولين مردي بود بدبين و نا اميد . رئيس دلبك تاجري بود با ويژگي هاي يه آدم حسابگر كه به همه چيز نگاه ابزاري و سود انگارانه داشت . لورا دختر فلجي بود كه نويسنده بخشي از حرفهاشو از زبان او مي گفت . دختر فلجي كه بسيار شاد و اميدوار مي زيست و شايد نگاهش به دنيا شباهتي به نگاه موسيو ابراهيم داشت البته به دليل تفاوت سن و سال و شرايط با ظاهري متفاوت . و لورا بود كه با تاثيري كه روي ژولين گذاشت نگاه ژولين رو هم به دنيا تغيير داد . در نهايت بعضي از افراد از كما بيرون آمدند و به زندگي برگشتند و بعضي ها زندگي رو براي هميشه ترك كردند و با آسانسور بالا رفتن ... از ويژگي هاي مثبت نمايش متن بسيار خوب ، دكور خوب ، اجراهاي خوب ، موسيقي خوب ( آهنگساز نمايش حسين عليزاده بود ) ، نورپردازي خوب بود . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 13:11 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
مرغ دریایی نویسنده : آنتوان چخوف مترجم : کامران فانی کارگردان : دکتر محمدرضا خاکی چخوف در مورد این نمایش در یکی از نامه هایش نوشته : " از نوشتن مرغ دریایی نا خرسند نیستم . اگرچه می دانم که در ارتباط با شرایط صحنه به گونه وحشتناکی اشتباه کرده ام ... این یک نمایشنامه کمدی است با چهار نقش زن و شش نقش مرد . نمایشی چهار پرده ای که چشم انداز صحنه آن یک دریاچه است و در آن مقدار زیادی گفتگو درباره هنر و ادبیات ، کمی کنش صحنه ای و پنج رنگ آمیزی درباره عشق وجود دارد " با اینکه به گمان من نمایش اصلا کمدی نبود ، نمیدانم چرا نمایشی که با چهره اشک بار ماشا شروع می شه و با خودکشی نینا و کنستانتین به پایان می رسه از نظر نویسنده اش کمدیه ؟ با این حال خود چخوف خیلی خوب نمایش رو در چند جمله خلاصه کرده . چهار نقش زن ( ماشا ، نینا ، ایرینا و پولینا ) و شش نقش مرد ( سمیون ، پیوتر ، کنستانتین ، یوگنی ، ایلیا و بوریس ) روابط ساده و در عین حال پیچیده آدمها که گاهی بدجور آدم رو سردرگم می کنه . در جمع کوچک 10 نفره ای که ارتباطات ظاهری و احساسی آدمهاش شبکه درهم گیج کننده ای رو پدید آورده ، سمیون عاشق ماشاست ، ماشا عاشق کنستانتینه ، کنستانتین و نینا عاشق همند ، پولینا عاشق دکتره ، شوهر پولینا عاشق ایریناست ، بوریس عاشق نینا و ... و سر این کلاف کجاست معلوم نیست ، شاید در نگاه باری به هر جهت آدمهای نمایش به زندگی و حتی عشقی که دلیلی براش وجود نداره و این به نظر من احمقانه است . عشقی که دلیلی براش وجود نداره به نظرم انتظار نتیجه بهتری هم نمیشه ازش داشت . داستانهایی که تکرار مکرراتند بد جور آزارم میدن . گویی نویسنده قصد داره این مدل از روابط رو خیلی هم عادی جلوه بده . زنها همه به هم حسادت می کنند و مردها هم . بوریس الکسیوویچ نویسنده مشهور که شخصیت بسیار متعارضی داره ، در ظاهر بسیار متین و موقر و در واقع یک فرصت طلب واقعیه ، البته این موضوع برای من هم مثل نینا ناراحت کننده است که یه در پس چهره یک روشنفکر شیادی نهفته باشه . در نمایش مرغ دریایی همه دنبال فریب هم هستند و این کار رو با خونسردی تمام ، انگار که بخش مهمی از جریان زندگیه ، انجام می دن و این تلویحا نوعی جبرگرایی رو القا می کنه . داستان حقارت بار اتصال ایرینا نیکولایونا به بوریس الکسیوویچ و ضعف بوریس در مقابلش از یک طرف و داستان اشک انگیز عشق نینا به بوریس و سوء استفاده بوریس از عشق دخترک شاد و جوانی که شیفته نویسنده میانساله انقدر تکراری شده که حوصله مو سر می بره . همیشه ترجیح می دم داستانی بشنوم از آدمهای متفاوتی که زندگی رو اونطور که خودشون می خوان می سازند . ترجیح می دم سخن تازه ای بشنوم شاید به همین دلیل هم واقعا شیفته نمایشهای هنریک ایبسن هستم ( تقریبا در تمام نمایشنامه های ایبسن آدمهای متفاوتی وجود دارند که مثل خودشون رفتار می کنند و البته بهای گزافی هم براش می پردازند و بارزترین نمونه اش هم دکتر استیگمان بود . ) درنهایت اینکه نیمه اول نمایش خیلی کند پیش می ره و کسل کننده است اما نیمه دوم داستان سیر بهتری رو طی میکنه . از ویژگیهای مثبت نمایش ، اجراهای خوب و انتخاب شایسته " مسعود دلخواه " در نقش بوریس الکسیوویچ بود که انصافا هم خوب نقشش رو ایفا کرد . پی نوشت : جای پریسای نازنیم که همراه همیشگی نمایش بینی هامه خیلی خالی بود . امیدوارم برای نمایشهای بعدی طوری برنامه ریزی کنم حتما همراهم باشه . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 3:41 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
آژی دهاک نویسنده : بهرام بیضایی طراح هنری و کارگردان : آرش فنائیان نمایش " آژی دهاک " هفته گذشته 7 اجرا در فرهنگسرای نیاوران داشت و من مهمان یکی از عزیزترین دوستان بودم ... در واقع " آژی دهاک " برخوانی ای بود نوشته استاد " بهرام بیضایی " که " آرش فنائیان " طراحی و کارگردانی کرده بود . " بیضایی " نمایش رو در سال 1346 نوشته و این از دو نظر جالبه یکی سن و سال نسبتا کم نویسنده ( در 29 سالگی ) و دیگری شرایط اجتماعی ایران در دهه چهل که به نظرم خیلی مهم بود . هر کدام از ما کم و بیش اطلاعاتی در مورد افسانه ضحاک داریم ، اما در برخوانی " اژدهاک " نویسنده نگاه متفاوتی به داستان داره و در واقع مارها رو اندیشه های ما می پنداره . " و اینک مارهای درون آژی دهاک ، پندار نیک و بد ، خیر و شر ، سرشت و اختیار ، نماد و کین ، که گویی جان جانان اند و انگار جان رهانیده هایی از تن خاک ، از شکوِه و شکوه ، یکجا می گویند ... " هر کدام از ما اژدهاکی هستیم و مارها درون ما هستند و نویسنده از زبان اژدهاک سخن می گوید . و مارهایی بر دوش داریم که با صدای نی شبانان می خوابند و هرگاه نی شبان را بشکنیم دیگر توان آرام کردن مارهای سرکش را نخواهیم داشت ... مارها اندیشه های مایند ( همانها که ضحاک را وادار به کشتن جوانان می کردند تا آرام گیرند ) و ما با آنها در کشاکش دائمیم و گویی خلاصی از آنها ممکن نیست : " اژدهاک به گورستان سرد می رود تا مارهایش را به آن بسپارد و رها شود اما گور سرد به او پاسخ می دهد که مارها را بدون ماردوش نمی پذیرد . " در نمایش سخن از شهری است که مردمان آن سالهاست تفاوتی با مردگان ندارند و برای این که بدانند مردم آن شهر درون سینه دل دارند یا نه باید سینه هاشان را شکافت و برای اینکه ببیند که آیا در رگهای مردم آن شهر خونی هست یا نه باید رگهاشان را شکافت و عجیب اینکه در سینه دلی دارند که می تپد و در رگها خونی که اتفاقا سرخرنگ است ... به گمانم اشاره به اوضاع اجتماعی دهه چهل داشته و گله مند از بی تفاوتی مردم ، مثل همین امروز و شاید کمی بهتر از امروز . جایی مثل شهر سنگستان " اخوان ثالث " که همه مردمش سنگ و سرد شده بودند ... و در این دیار فریادها بی پاسخ می ماند : " این بود فریاد من که هرگزش پاسخی نبود زیرا بنگریستم که چشمها باز است و بی نگاه ... " و نبوغ " بیضایی " در این که به اژدهاک حق اعتراض میدهد و اژدهاک دربند کوه دماوند فریاد می زند ، اعتراض می کند ، حتی درد دل می گوید و کمک می طلبد ، از زمین ، از گور سرد ، از مردمان شهرها ، از مارها و از یامای پادشاه ... داستان اژدهاک از یک سو شکایت از خودمان است و از سوی دیگر درک خودمان و شکایت از جامعه و از قدرت و از یامای پادشاه ... مارها باعث عذاب مایند و در عین حال زندگی ما به مارها وابسته ( خاک گور مار را بدون مار دوش نمیخواهد ... ) و مارها از ما به وجود آمده اند و با ما خواهند مرد ... در مجموع نمایش خوبی بود و من از دیدنش لذت بردم به جز موسیقی که خیلی ضعیف و بی ربط بود و غیر از چندتکه کوتاه آواز بقیه اش سنخیتی با داستان نداشت ، اجراهای نمایش خوب بود و متن هم به نکات قابل توجه زیادی داشت و تشویق شدم که یک بار دیگه متن رو بخوانم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 3:4 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
پرده اول نمایشگاه ایران مد ( نمایشگاه ایران مد نمایشگاه شیکیه ، اغلب زحمت زیادی برای دکوراسیون غرفه ها کشیده شده و کلا به نظر میرسه یه سر و گردن از نمایشگاههای دیگه بالاتره و به ویژه اصلا قابل مقایسه با نمایشگاههای دندانپزشکی نیست . بعضی غرفه دارهای خانم رنگ لباسشون با رنگ دکوراسیون غرفه متناسبه ( مثلا خانمهایی که مانتوی سپید پوشیدن با شال قرمز ، رنگ غرفه شون هم سفید و قرمزه و ... ) . یکی دو ساعت بعد سر و کله گشت ارشاد پیدا میشه . همه خانمها باید مقنعه بپوشند ، به به ! مشکلات رو هم به سرعت حل می کنن همون ساعات اولیه یه غرفه مقنعه فروشی دم در ورودی هر سالن باز می شه و ... مامورای گشت ارشاد تو سالن 38 پرسه میزنن ، دم هر غرفه ای که میرسند به " خانمهای بد حجاب " تذکر میدن ... یکی از غرفه ها فیلمی پخش می کنه از یک جراحی فوق العاده که در کشور کفار انجام شده ، یه ناشنوای مادرزاد که مشکل ناشنواییش گوش میانیه با شکافی در جمجمه و جایگذاری یه پین کوچیک در جمجمه شنوا میشه ... من با اینکه هر بار نزدیک بود غش کنم وایسادم و چندین مرتبه این اثر زیبا رو تماشا کردم ، مامورای گشت ارشاد همچنان می گردن و به " خانمهای بد حجاب " تذکر می دن ... پرده دوم نمایشگاه ایران مد ، چهار شنبه ۲۲/۳/۸۷ " پی یر بوردیو " میگه جامعه تقسیم میشه به برنده ها و بازنده ها و برندهء برنده ها و بازندهء بازنده ها و ... من شاید هرگز نه برندهء برنده ها بودم و نه بازندهء بازنده ها ، اما این روزهای نمایشگاه تو این غرفه C25 سالن ۳۸ هر روز برنده ها و بازنده ها در مقابلم رژه میرن . روزی چند بار آدمی که فقط اونچه به تن داره بیش از یک میلیون می ارزه جاش با کارگر فن و توسعه که پیرمردیه که تا ته چهره اش فقره عوض می شه ؟ روزی چند بار باید به برنده ها و بازنده ها لبخند بزنم ؟؟! و چند بار باید در برابر این همه بی عدالتی به اوج درماندگی برسم ؟ خسته ام ، خیلی خسته ام از این همه بی عدالتی ، از این تقسیم مسخره دنیا به سهم بعضی ها و بعضیهای دیگه و خسته ام از بازی بازنده ها و برنده ها . چقدر لجم در اومده از " دیویس " و از " مور " هم ، چقدر تو دلم بهشون بد و بیراه گفتم ... عجالتا غیر از اون دو نفر انگار زورم به کسی نمیرسه ... بهشت زهرا ، پنجشنبه ۲۳/۳/۸۷ صبح بهشت زهرا بودیم . به مناسبت سالروز درگذشت مرد بزرگی که برام هم دوست بود ، هم معلم ، هم مشاور و هم رئیس ... از سال ۷۴ تا ۸۶ ، شاید در اون روزهای سخت دهه هفتاد که یکی از دلگرمی هام خاطرات پیرمردی بود از روزگار جوانیش و فعالیتهای اجتماعیش و ارتباطش با آدمهایی مثل " آل احمد " و " سیمین دانشور " و ... و فراز و نشیبی که در زندگی پشت سر گذاشته بود ، از چند سالی که در زندان بود و در نهایت استقامتش و پایداریش روی اعتقاداتش و ... امروز تصمیم گرفتیم که پیش از شروع نمایشگاه سری به مزارش بزنیم و ادای احترام کنیم . ساعت ۵/۶ صبح میدون ونک بودم و پیش از ساعت ۵/۷ سر مزار ، در حالی که ذهن من هنوز درگیر دعوای برنده ها و بازنده ها بود انقدر که بر خلاف همیشه از دیدن دوستان قدیمم هر خیلی خوشحال نشدم . فاتحه ای خواندم و راه افتادم به گردش . عجب آرامشی !!! از همه مهمتر اینکه نه برنده ها بودند و نه بازنده ها ... عالی شد اینطوری " دیویس " و " مور " هم ادب میشن پی نوشت ۲ : ایران مد امسال هم تموم شد و امشب که کارهامو نگاه می کردم میدیدم که نتیجه بدی نداشت ، انگار مفیدتر از سالهای پیش بود ، البته فکر کنم با بیش از ۱۵۰ مورد تامین کننده جدی مواجهیم که از فردا باید ارزیابیشون کنیم و احتمالا چند هفته ای درگیر خواهیم بود . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:45 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
غلتشن ها ( THE BOORS ) نویسنده : کارلو گولدونی برگردان : دکتر علی رفیعی کارگردان : حمید پور آذری دیشب رفتیم دیدن نمایش غلتشنها . تنها چیزی که ازش میدانستم این بود که یه نمایش کمدی خوبه . نویسنده کارلو گولدنی ( نمایش نامه نویس قرن هجدهم ایتالیا ) بود و من اول نمایش فکر کردم موضوع نمایش ، مسئله و دغدغه من و امروز جامعه ما نیست . فکر کردم با یه چیزی شبیه کمدی های مولیر مواجه شدم و حالم گرفته شد اما خوشبختانه اشتباه کرده بودم . نویسنده به شکل زیبایی تعصبات کور آدمها رو به چالش کشیده بود این یکجا ماندن و درآویختن به یک روش و یک شیوه زیستن که طی نسلها بازتولید میشه بدون اینکه کسی به درستیش شک کنه . همه ما در زندگی آدمهایی از این دست رو دیدیم آدمهایی که بدون ذره ای تعقل نظام نا موفق گذشته رو بازتولید می کنند . و نویسنده این رو حتی با تکه کلامها نشون میداد . آدما تکه کلامهای خاصی داشتند که غالبا اون تکه کلامها هم تهی از معنا بودند یعنی گوینده به کارشون میبرد بدون اینکه واقعا مقصودش اونی باشه که می گفت مثلا تکه کلام لئوناردو " رک و پوست کنده بگم " بود اما کمتر رک و پوست کنده می گفت !!! و یا مارگریتا که تکه کلامش میدونی چیه بود و ... و زندگی تکراری روزمره و دعواهای بی سر و ته خانوادگی و عمری که داره در این راه دود میشه و به هوا میره رو خوب نشون میداد ( هر چند که من خیال نمی کنم به این بخش داستان نقدی داشت ) و در نهایت داستان با واکنش جسورانه فلیچه برای شکستن اون چرخه باطل به پایان میرسه . گولدونی معتقد است : اگر بناست تحولی در جامعه به وجود بیاید ، باید توسط زنان ایجاد شود . نمایش با بکارگیری شوخی های کلامی و کمدی های موقعیت در خنداندن تماشاگران کاملا موفق بود و این از نقاط قوت سازنده بود که تونسته بود متنی رو که در نیمه قرن هجدم در ایتالیا و برای اون جامعه نوشته شده بود طوری تنظیم کنه که تماشاچی ایرانی به راحتی باهاش ارتباط برقرار کنه . به جرات میتونم بگم بهترین نمایش کمدی بود که دیده بودم . پی نوشت 1 : از همه کسانی که زحمت کشیدن ، دعوتم رو پذیرفتند و اومدن سپاسگزارم . پی نوشت 2 : جای خیلیها خالی بود از جمله محمد و مهدی و سپیده و زهره و ... که متاسفانه به دلیل تغییر برنامه نتونستن همراهمون باشند . و همینطور جای مهرداد که اگه بود حتما حسابی می خندید . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 10:59 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شب پیش رفتیم تماشای نمایش ملاقات بانوی سالخورده ، خوشحالم که سالن اصلی پس از چند ماه تعطیلی و تعمیرات ، کارش رو با چنین نمایش درخشانی شروع کرد . " پریسا " هم مثل من معتقد بود که این بهترین نمایشی بود که در یک سال اخیر دیدیم . نمایش رو " فریدریش دورنمات " سوئیسی نوشته و استاد " حمید سمندریان " اون رو ترجمه و کارگردانی کرده بود . نمایشنامه غنی و پر مفهومی بود که از یک سو بسیاری از ریزه کاری های درونی ما آدمها رو به زیبایی به چالش می کشید و از سوی دیگه انتقادی داشت باز هم به رفتارهای پوپولیستی . اما به نظرم تاکید اصلیش روی وجه فردی داستان بود و به مسئولیت انسان اشاره زیبایی داشت . در بخشی از نمایش آلفرد می گوید : " من کلارا رو تبدیل به این آدم کردم ... " و در بخشی از نمایش به زیبایی از معلم می شنویم که " راستی اگه یه روز پس از 35 سال بانوی سالخورده ای به دیدار ما بیاد ، ما چه وضعی خواهیم داشت ... " و ... بهتره تعریف نکنم . شاید یک ایراد فقط بشه به نمایشنامه گرفت و اون هم تحلیل تک علتی ( اقتصادی ) مولف از مسائل اجتماعی و حتی روانی آدمهاست . اما رویهمرفته نمایش فوق العاده ای بود ، از نمایشنامه گرفته تا اجراها و موسیقی و ... به هر حال به هر کسی که علاقمند به دیدن تئاتره توصیه می کنم که این نمایش درخشان رو از دست نده ، خودم هم قصد دارم یک بار دیگه حتما به دیدن این نمایش برم ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 17:15 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
بالاخره " افرا " اجرا شد و ما هم بالاخره رفتیم دیدیمش . اون هم در چه شرایطی ! اتوبان خراب بود و من سر کارنرفتم . اما خوب تئاتر فرق میکرد ، با پریسا تو توفان و سرما به سختی رفتیم و برگشتیم ، من همواره معتقدم که آدم باید بهای چیزی رو که براش ارزش داره بپردازه و این بها هیچ نبود برای دیدن نمایشی که براش روز شماری کرده بودم . نمایش به لحاظ موضوع شباهتی با داستان دشمن مردم هنریک ایبسن داشت . باز همون بحث دیکتاتوری اکثریت به نحوی توش نشون داده میشد . البته اگه بخواهیم در این مورد مقایسه کنیم قطعا وزنه ایبسن سنگینتر خواهد بود . اما این فقط بخشی از افرا بود . به نظرم میاد که بهرام بیضایی یه شخصیت محوری تو ذهنش داره که داستانهاش رو حول اون میسازه . بر خلاف خیلی از داستانها که زن رو نماد بدی ، ضعف ، حسادت ، حقارت ، کوته فکری و ... معرفی میکنند ، قهرمان بیضایی همواره زنی است با مشخصات ابر انسان نیچه . انسانی است در نگاه اومانیستی ساده ، آنچه که باید باشد ، اما اگر به واقعیات اطراف خود نگاه کنیم موجودی است کمیاب ، بسیار کمیاب . قهرمانی بیضایی زنی است مهربان ، مغرور ، متکی به نفس ، نیکخواه ، نیک اندیش ، مصمم ، تلاشگر ، شجاع ، زنده ، پر تحرک ، صادق ، زنی که دروغ نمی گوید و اصلا دروغ را باور ندارد ، زنی که به همه اعتماد می کند و البته ... زنی که نمی فروشد و فروخته نمی شود ، نمی خرد و خریده هم نمی شود . ضعیف نیست و حتی آنجا هم که می گرید از خشم و طغیان می گرید نه از ضعف . نمونه بارز و گویای همه اینها شخصیت " گلرخ کمالی " است در فیلم " سگ کشی " ، " شیوا " در فیلمنامه " اتفاق خودش نمی افتد " و " افرا " در نمایش " افرا " . اما بیضایی واقع بین است و به خوبی می بیند که در دنیای امروز چگونه چنین زنی بر خلاف جریان رودخانه خروشان توده شنا می کند و باز می بیند که این رودخانه وحشی چگونه او را ویران میکند و این اوج دردمندی بیضایی است . و البته امیدوارنه می بیند افرادی مثل " ارزیاب " و " سرکار خادمی " را که هنوز رگه های عمیقی از انسانیت دارند . اما این را هم می داند که آنها نیز وضع بهتری از " افرا " ندارند ، در مورد سرکار خادمی از زبان یکی از بازیگران می شنویم " انقدر آدم خوبیه که تا حالا به جایی نرسیده " و این جمله شاید خروش " بیضایی " در مقابل ساختارهای آلوده و فاسد دنیایی است که ما ساخته ایم . انتهای داستان شاید خیلی دلچسب نبود چون به نظر می رسید که وصله ناجوری است که همانگونه که خود بیان کرد برای خوب تمام شدن داستان اضافه شده بود . اما به نظرم جمله بسیار جالبی از زبان نویسنده گفت که " نویسنده عاشق شخصیتی که خلق کرده شده است " و من حس کردم که این واقعا در مورد خود " بیضایی " اتفاق افتاده و حالا " بیضایی " بیشتر حول این شخصیت حرکت می کند ، اگرچه که معتقدم چنین شخصیتی نباید انقدر انتزاعی باشد بلکه به نظرم این وظیفه هر انسانی است که شخصیتی مثل افرا داشته باشد اما می دانم که چنین انسانهایی نادرند . به هر حال ممنونم از خدای خوبی که در این دنیا آدمهایی رو آفریده که انقدر خوب دردمندی رو می فهمند و هزار بار ممنونم که فرصت شناختن و درک چنین دنیاهایی رو به من داد .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 17:26 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از چندین ماه کسادی سالنهای نمایش دوباره رونق گرفتند . بعد از افرا و ملاقات با بانوی سالخورده ، انتظار نداشتم تا چند ماه خبر مهمی باشه اما امروز غافلگیر شدم . نمایشهای در راه از هفته آینده :
مرغابی وحشی : نوشته هنریک ایبسن ، به کارگردانی نادر برهانی مرند ، تالار چهارسو مرده های بی کفن و دفن : نوشته ژان پل سارتر ، به کارگردانی لطف الله سیفی ، تالار مولوی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 12:19 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب کابوس دیدم ، دیدم که مجوز اجرای نمایش " افرا " لغو شده . چقدر روزشماری کردم برای دیدن این نمایش . از شهریور منتظرم . صبح " صبا " تلفن زد که برام بلیط می گیره . خوشحالم هنوز امیدی هست . فردا اولین شب اجرای نمایش " افرا " ست . تا ببینیم صبا برای چه روزی بلیط گیرش میاد . پی نوشت : پیش فروش بلیط نمایش " ملاقات با بانوی سالخورده " نوشته " فردریش دورنمات " به کارگردانی استاد " حمید سمندریان " آغاز شد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 13:16 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز سالروز تولد " بهرام بیضایی " بود و من می خواستم به این بهانه چیزی در موردش بنویسم . می خواستم بنویسم که خدا رو شکر می کنم در دنیایی که هر روز شکوه تازه ای ازش داریم ، گاهی آدمهایی پیدا می شن که زندگی رو زیبا می کنند . می خواستم بنویسم که باید همیشه سپاسگزار خدا باشیم بابت آفرینش کسانی که وجودشون باعث می شه که آدم هرگز از موجود بشری ناامید نشه . می خواستم بنویسم که خدا رو شکر می کنم در دنیایی که هراز چندگاهی آدمهای دلال صفتی پیدا می شن که از کل زندگی خسته ، ناامید و حتی بیزارمون می کنند هنوز " ابرانسان " * هایی وجود دارند . آدمهای زیادی دور و برمون هستند که هر روز دیگران رو می خرند و می فروشند و ... اما همه زیبایی دنیای انسانی در اینه که هنوز کسانی هستند که به خاطرشون باید به آفریننده دست مریزاد گفت ، و خلاصه می خواستم امروز سر فرصت در مورد " بهرام بیضایی " بنویسم اما نشد و این کار رو برای فرصت دیگه ای می گذارم . اما اتفاق دیگه امروز درگذشت " اکبر رادی " ، نمایشنامه نویس پیش کسوت و از هم نسلان " بهرام بیضایی " ، بود . اگرچه که من نوشته های مرحوم " رادی " رو مثل نوشته های " بیضایی " دوست نداشتم اما در کشوری که ادبیات نمایشی فقیری داره از دست رفتن یه نمایشنامه نویس اتفاق غم انگیزیه . و به مناسبت تقارن تولد این دو انسان بزرگ ( " او " به یک نوع و " او " به نوعی دیگر ) بهتر دیدم بخشی از نوشته " اکبر رادی " به مناسبت تولد " بهرام بیضایی " رو که روزنامه اعتماد چاپ کرده بود اینجا بیارم . " بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است. " بخشی از نوشته مرحوم اکبر رادی به مناسبت زادروز بهرام بیضایی * این تعبیر از نیچه است در مورد رسالت انسان در مورد خودش پی نوشت : مجوز اجرای نمایش افرا صادر شد . از ۱۲ دی تا ۱۸ بهمن ، تالار وحدت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 23:41 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان سلام .
یک برنامه این هفته از طرف انجمن حمایت از کودکان کار و خیابان تودانشکده برگزار می شه به قرار ذیل ، به نظرم هم فاله و هم تماشا ، دانشکده و چای و تماشای تئاتر و آشنایی با بچه های انجمن و دیدار دوستان و ... جمعیت دفاع از کودکان کار وخیابان برگزار می کند : |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 23:15 توسط شبنم
|
|
||