تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

   مهدی می دانست که چقدر علاقمند به صعود دوباره و چند باره به دماوند هستم . روز چهارشنبه تلفن زد و پیشنهاد کرد که برنامه یک و نیم روزه برای صعود به دماوند ترتیب بدیم و من هم با وجود اینکه خیلی کار داشتم پذیرفتم و شروع به هماهنگی کردیم البته پیشنهاد اولیه رو امید داده بود . به بهزاد هم که پیشنهاد کردم اول جا خورد اما بعد گفت که همراهمون میاد . لیلا تا چند ساعت پیش از حرکت آماده بود اما برنامه اش تغییر کرد و نتونست بیاد ، ابوذر به دلیل آسیب زانو نتونست همراهمون باشه و در نهایت هشت نفر شدیم و چون بهدخت امتحان داشت حرکتمون از تهران شد ساعت 5 بعد از ظهر با همه شلوغ کاریهای مهدی . ساعت 8 شب گوسفندسرا ( در ارتفاع 3500 متری ) بودیم اما بعد از یک ساعت بررسی به دلیل نا مساعد بودن هوا تصمیم گرفتیم برنامه رو تغییر بدیم و شب رو گوسفند سرا بمونیم و فردا صبح به سمت بارگاه سوم ( در ارتفاع 4150 متری ) حرکت کنیم و در نهایت یک روز به برنامه اضافه شد .

صبح جمعه به سمت بارگاه سوم ( کمپ اصلی دماوند ) حرکت کردیم و ظهر رسیدیم بارگاه . بعد از یه ناهار مختصر و کمی استراحت رفتیم هم هوایی ( حدودا تا 4500 متری ) و شنبه صبح ساعت 3.5 به سمت قله حرکت کردیم و ساعت 10:50 دقیقه رسیدیم قله . با اینکه هوا خیلی سرد بود ، باد شدیدی می وزید و نزدیک قله بخارات گوگرد به شدت آزارمون میداد اما همه خوب تاب آوردند به خصوص بچه هایی که اولین تجربه صعودشون بود . چشمای من به دلیل نداشتن عینک نزدیک قله خیلی اذیت شد اما هر طور بود به سلامت به قله رسیدیم .

پی نوشت 1 : از همه دوستان و همنوردان بینهایت سپاسگزارم ، به ویژه از بهزاد عزیز که با وجود سرما خوردگی بسیار شدیدش تا خود قله با همت و اراده و سرسختی تمام همراهمون بود ، به نظرم اراده بی نظیرش بی نهایت ارزشمند و ستودنی است .

پی نوشت 2 : از همه کمکهایی که همه اعضای تیم به هم می کردن سپاسگزارم به ویژه از بهدخت و راد عزیز بابت کمکی که به خودم کردند وقتی اوایل مسیر سردم شد و کم آوردم و از بهزاد و حسین عزیز بابت صبر و حوصله ای که هنگام پایین اومدن یه آدم خواب آلود به خرج دادن بینهایت سپاسگزارم ( واقعا مسیر برگشت رو خواب بودم و اگه کمک بچه ها نبود شاید به مشکلات جدی بر می خوردم )

پی نوشت 3 : یکی از مناظری که هرگز از این سفر از ذهنم نخواهد رفت نماز صبح روز شنبه حسین بود که ساعت 4:50 در ارتفاع 4600 متری در مسیر صعود به قله خواند ، فکر می کنم آشنایی با این جوان کم نظیر با اون اعتقاد عمیق و شفافش و با شوخ طبعی و در عین حال جدیت و سختکوشی اش ، به قول خودش ، " از الطاف خداوند نسبت به من بود "  ، آرزو می کنم که همیشه خوب زندگی کنه اونطوری که واقعا سزاوارشه .

پی نوشت 4 : جای لیلا و ابوذر بسیار خالی بود ، امیدوارم در صعودهای بعدی همراهمون باشند .

پی نوشت 5 : دماوند نه مرده ، نه زن ، نه دیو و نه ... یه قله است . و به نظر من یه قله بی نهایت زیبا و در عین حال بسیار وحشی که هر دقیقه یه وضعی داره و اصلا قابل پیش بینی نیست و باید باهاش خیلی محتاط برخورد کنی ... امیدوارم بتونم در همین تابستون چند بار دیگه صعودش کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 22:37  توسط شبنم  | 

    نانگا پاربات با 8125 متر ارتفاع ، نهمین قله مرتفع دنیاست و از نظر دشواری صعود ، پس از K2 ، دومین قله جهانه . " نانگا پاربات " به زبان محلی یعنی کوه عریان به دلیل اینکه دارای دیواره عریانی به ارتفاع 4000 متره . این قله بین کوهنوردان به Killer Mountain مشهوره و تا به حال فقط حدود 250 نفر موفق به صعود به قله شدند ، که اکثرا هم کوهنوردان آلمانی بودند .

    جمعه گذشته یه تیم هفت نفره ایرانی از باشگاه کوهنوردی دماوند به سرپرستی خانم " لیلا اسفندیاری " عازم پاکستان شدند تا به عنوان اولین کوهنوردان ایرانی برای صعود به این قله تلاش کنند . مدیر فنی تیم آقای " کاظم فریدیان " ( فاتح قله K2 ) است که به نظر میرسد تجربیاتش در صعود مستقل و انفرادی به دشوارترین قله جهان کمک بزرگی به تیم خواهد کرد . روابط عمومی باشگاه سایتی طراحی کرده و امکاناتی فراهم شده که در تمام مدتی که اعضای گروه در بیس کمپ " نانگا پاربات " هستند میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد ، از آخرین اخبارشون مطلع شد ، براشون کامنت گذاشت و خلاصه هر طور که می تونیم حمایتشون کنیم تا در صعودشون موفق و از اون مهمتر سلامت باشند ( احتمال زیادی وجود داره که هر کدامشون در شرایط جدال بین مرگ و زندگی قرار بگیرند و به همین دلیل شاید دعاهای ما بتونه اندکی کمکشون کنه )

    این نشانی سایت : http://www.iranianchallengers.com

    که البته با همین عنوان به لینکهام هم اضافه شده ، پیشنهاد می کنم سری به سایتشون بزنیم . نگران وقت اونها هم نباشیم و فکر نکنیم که فرصت خوندن نخواهند داشت اون هم در حداقل 38 روزی که قراره در بیس کمپ بمونند . ضمنا ورزش کوهنوردی ( اون هم به شکل حرفه ای ) انقدر مهجوره که گمان نمی کنم تعداد آدمهایی که از این ماجرا و از این تلاش فوق العاده باخبرند به 1000 نفر هم برسه ! 

پی نوشت : انگار واقعا پول و مدرنیته خیلی هم بد نیستند فقط باید ازشون درست استفاده کنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 0:5  توسط شبنم  | 

      دیروز یه گروه کوهنوردی پیدا کردم که برنامه پیاده روی رو خرداد امسال اجرا می کنند ( گروه کوهنوردی نمونه ) .

      دیروز عصر رفتم باشگاه دماوند و اتفاقا پنج شش تا از بچه ها رو دیدم و در یک اقدام کاملا مدنی از برنامه که تو پست پیشین مطرح شد انتقاد کردم .

       قرار شد برنامه بدون حواشی و با محوریت گشتن و دیدن طبیعت و حتما در سکوت و آرامش نسبی برگزار بشه .

       نمیدونم احترام سن و سالمو نگه داشتن و همه شروطم رو پذیرفتم یا کلا حرفهای " مهدی " مثل همیشه غلو بود . شاید هم حضور " ابوذر " و " حسین " باعث شد که حرفهای من به کرسی بنشینه .

نتیجه : با همون گروه به پیاده روی میرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 9:18  توسط شبنم  | 

    روز جمعه رفتیم کوه ، از درکه تا ایستگاه 5 تله کابین توچال . روز خوبی بود . اول قرار بود فقط تا پلنگ چال بریم اما بعد تصمیمون عوض شد و به سمت ایستگاه پنج حرکت کردیم اون هم نه از اون شیب مزخرف خاکی پیش از یال ایستگاه پنج بلکه از تپه غربی . برگشتنی هم آمدیم آذغالچال ناهار خوردیم و به سمت پایین حرکت کردیم . هر جا می رسیدیم و رو زمین یا کنار رودخانه زباله ای می دیدم کلی شاکی می شدیم و به راه حل فکر می کردیم ...

    داشتیم می رسیدیم پایین که دختر شش هفت ساله فال فروشی به طرفمون اومد ، اما من هم مثل همه اونای دیگه بی تفاوت از کنارش گذشتم . یک مرتبه برگشتم دیدم دخترک داره آرام آرام بالا میره و می خواد فال بفروشه اما هیچکس حتی نگاهش هم نمی کنه . یاد  دختر کبریت فروش افتادم که در شب کریسمس کبریت می فروخت و دیگران شاد و خندان بدون اینکه حتی نگاهش کنند از کنارش می گذشتند و حالا من هم یکی از اونها بودم ، نیشم تا بناگوش باز بود و هنگامی که به طرفم اومد حتی نگاش هم نکردم . وقتی رد شدم فهمیدم چی شده . راستش هنوز از خودم خشمگینم . شاید هزار بار دیگه هم در زندگیم بی تفاوت از کنار آدمهایی گذشته باشم . شاید بارها عاملی بوده باشم برای " آلوده کردن محیط زیست " ی که حق نداشتم آلوده اش کنم ( آلوده کردن دنیای روابط انسانی ) . یکی می گفت تو مقصر نیستی اما من میدانم که مقصرم نه در اینکه باعث شدم امروز اون کودک از جشن و شادی عید محروم باشه بلکه در اینکه عاملی بودم برای اینکه دنیای اون کودک آلوده بشه به بی اعتنایی ، به بی اعتمادی ، به بی تفاوتی و ... . لعنت برمن ! هزار بار لعنت بر من ! من که از زباله ریختن مردم در طبیعت شاکی بودم دنیای انسانی یک نفر رو آلودم . هنوز دارم فکر میکنم که اون فرشته کوچولو چطوری به دنیا نگاه می کنه ؟ فردا که بزرگتر بشه چه تعریفی از دنیا خواهد داشت ؟ این صحنه ها چه تاثیری در روح پاکش می ذاره ؟ طی چه فرایندی روح لطیف این فرشته کوچولو کم کم سخت و سیاه خواهد شد ؟ و ...

    بارها فکر کردم من که هزار دستاویز داشتم برای اینکه علیرغم همه زشتی ها باز هم دنیا رو زیبا ببینم گاهی کم میارم چه انتظاری می شه از یه بچه شش ، هفت ساله داشت ؟ آیا می شه انتظار داشت که اون کودک بعدها از دنیا ، از آدمها و مناسبات انسانی متنفر نباشه ؟ چطوری می شه انتظار داشت که اون بچه با امید و شادی به دنیایی نگاه کنه که آدمهاش با بی اعتنایی لهش می کنند ؟ دل دخترک تو این جنگل وسیع به کی و به چی باید خوش باشه ؟ به کی و به چی باید تکیه کنه ؟ به کدام اخلاق باید پایبند باشه ؟ به چه دلیل اصلا باید به اخلاقی پایبند باشه ؟ واقعا اون اخلاق چه منفعتی میتونه برای کودکی داشته باشه که حتی دیده نمی شه ؟ ...

لعنت بر من !

هزار بار لعنت بر من !
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:53  توسط شبنم  | 

 پلنگ چال - پنجشنبه - 86/11/18

پلنگ چال - پنجشنبه 86/11/18 ، من و بهدخت

قهوه خانه آذغالچال - پنجشنبه 86/11/18 ، جمعی از دوستان

 پرکن پياله را
كه اين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها
كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
هان
اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 12:6  توسط شبنم  | 

درکه ، پنجشنبه 20/10/86

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 5:32  توسط شبنم  | 

 

    پنجشنبه ممیزی شخص ثالث داشتیم و معناش این بود که کوه بی کوه با اینحال پوتین پوشیدم و رفتم . از صبح تمام حواسم از پنجره به کوه بود و هر وقت چشمم به کوههای مه گرفته می افتاد لجم می گرفت که نمی تونم برم کوه . ساعت از هشت گذشته بود که جناب سر ممیز به تنهایی تشریف آورد و گفت که ممیز همراهش تو کرمان مونده و هوای نامناسب باعث لغو پروازها شده و ... و این فوق العاده بود . ممیزی مدیرعامل و بازرگانی خیلی راحت و خوب برگزار شد و ساعت ده آماده کارخونه رفتن بودیم که من فکر کردم دیگه رفتنم ضرورتی نداره و در نتیجه به قول " ویلیام " گفتم گور بابای کارخونه ! و ظهر که شد پرواز کردم طرف کوه . البته نه کوله داشتم و نه لباس مناسب و نه یخ شکن . مهم نبود ، پوتین داشتم و کافی بود . تو میدون درکه کتابهامو به خشکشویی سپردم و راه افتادم . و چقدر خدا رو شکر کردم که اومدم و اگه نمی اومدم قطعا چیز مهمی رو از دست داده بودم . رویایی ترین روز درکه بود که تا حالا دیدم . چون قصد پلنگ چال رفتن نداشتم آرام می رفتم . همه جا سپید بود و آرام و خلوت . خیلی ها نبودند . آرامش و سکوتش آدم رو دیوانه می کرد . مه چنان غلیظ بود که آدم گمان می کرد داره تو ابرا راه میره . زمین ، آسمان ، کوهها ، درختها و رودخانه همه سفید سفید بودند . زمین و آسمون و کوهها انگار به هم وصل شده بودند . عجب آرامشی . هوای ملایم که اصلا سردی نداشت ، مثل خواب بود . یه جاهایی دلم می خواست که زمان متوقف میشد . یه جایی فکر کردم برم بارونیمو پهن کنم رو زمین و بگیرم بخوابم و دیگه هرگز بیدار نشم . جای بعضیها خیلی خالی بود . مخصوصا ساقی و زهره خسروی .

 

* : فیلمی از وینسنت وارد ، برای اطلاعات بیشتر به اینجا و اینجا مراجعه کنید .

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 22:15  توسط شبنم  | 

دیروز طبق معمول رفتم درکه . از هفته پیش پوتینهامو برای تعمیر و تعویض زیره داده بودم به کفاشی اول مسیر و حالا با خیال راحت با یک کفش راحتی و سبک تابستانی حرکت کردم . وقتی رسیدم جناب  کفاش فرمود که کفشهامو قرار بوده پسرش بدوزه و یادش رفته و وقتی بهش گفتم که خوب آخه من رو حرف شما حساب کردم شما باید یه نظمی تو کارتون داشته باشید ، طرف شروع کرد به دعوا کردن . اول شوکه شدم از اینکه دیدم دست پیش رو گرفته که پس نیفته ، از اینکه به جای عذر خواهی کردن طلبکار شده و از اینکه چقدر ما راحت از مسئولیتهایی که داریم شونه خالی میکنیم . شاید اگه جای دیگه ای از دنیا بود می شد ازش شکایت کرد . به نظرم رفتار این آقا تو کشور ما خیلی مرسومه . هرکاری که دلمون می خواد میکنیم . من هفته گذشته تاکید کرده بودم که پوتینهامو لازم دارم و او هم موکدا قول داده بود و گفته بود که خیالم راحت باشه و حالا حتی یه معذرتخواهی خشک و خالی هم نمی کرد . چقدر فرقه بین آدمی که خودش رو درمقابل جنگ جهانی مسئول می دانه * و آدمی که حتی در قبال قول و قرارش هیچ احساس مسئولیتی نداره . راستش از برخورد بی خیالش خیلی لجم گرفت و از طرفی هم غصه ام گرفت که تو اون برف و یخ چطوری میتونم با اون کفشها برم پلنگ چال . یه لحظه به ذهنم رسید که بی خیال شم و تا آذغالچال بیشتر نرم ( لازمه برای کسانی که اون کفشاهای منو ندیدند توضیح بدم  که اون کفشها ، چیزی شبیه به گالشند در رنگ سفید و با اینکه زیره مناسب طبی برای پیاده روی در شهر دارند اصلا به درد کوهنوردی اونم تو یخ و برف نمی خورند . آخه کفشون مثل کف چوب اسکی صافه )  به هرحال با همون گالشها راه افتادم . به سرعت رفتم آذغالچال و از اونجا هم بدون هیچ توقفی به سمت پلنگ چال حرکت کردم . بعد از آذغال یکسره برف و یخ بود و البته بی نهایت زیبا . انقدر که دیگه کفش و کفاش رو فراموش کرده بودم . فقط تلاش می کردم که زودتر برم بالا و زودتر برگردم تا کمتر به تاریکی بخورم . انقدر حواسم به تماشای مناظر بود و بیخیال راه می رفتم که یکی از کوهنوردهای قدیمی اومد بهم گفت از دیدن من با اون و کفش و اون طرز راه رفتن رو یخ و برف یاد فیلمی افتاده که توش زنی روی آب راه می رفته ! و من بهش نگفتم که " با چیز دیگر زنده ام " . اما خودش هم دست کمی از من نداشت . تا پلنگچال باهام اومد . انقدر مناظر اطراف زیبا بود که حسابی به وجد اومده بود وقتی رسیدیم پناهگاه گفت که قصد نداشته از آذغال بالاتر بیاد و فقط وقتی منو دیده برای اینکه پیش من کم نیاورده باشه اومده بالا و باز گفت " کی میگه که برای دیدن خدا باید رفت مکه " . درست می گفت خدا چنان در تمام فضا حضور داشت که به راحتی میشد دیدش حتی اگه گالش پوشیده باشی ! با افسانه برگشتیم پایین . درحالی که ناظر غروب خورشید در سمتی از آسمان و طلوع ماه در سمت دیگر آسمان بودیم . میدانم که هرگز نمی توانم ذره ای از زیبایی اون بهشت رو توصیف کنم اما شاید نوشتنش باعث بشه یادم نره که چقدر دنیای خدا زیبا ساخته شده و هزار بار خدا رو شکر که دیروز رو از دست ندادم حتی با اون گالشها ، اگه نمی رفتم قطعا چیز مهمی رو از دست میدادم .

* این داستان ژان پل سارتره که بر اون مبنا نمایشنامه گوشه نشینان آلتونا رو هم نوشت

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 21:37  توسط شبنم  | 

     پنجشنبه با زهره ( خسروی ) رفتیم کوه . روز فوق العاده ای بود ، هوای خوب ، طبیعت بی نهایت زیبا و هلال ماه سرخ شب دوم ذیحجه . خلاصه اوس کریم بازهم غوغا کرده بود

     ما هم مدتها بود هم رو ندیده بودیم و کلی حرف برای گفتن داشتیم . از هر دری گفتیم و مثل همیشه هر جای دنیا رو که زورمون رسید شخم زدیم و براش فلسفه بافی کردیم . تا رسیدیم به گله گوسفندی که روی کوهها ( تو مسیر پلنگ چال ) پخش بودند و زهره خواست سیاست کنترل جمعیتش رو به گله بزها تعمیم بده که یادمون افتاد چقدر فرقه بین نگاه زهره نسبت به کنترل جمعیت و نگاه جناب چوپان ، و یادمون افتاد که انقدر پارادایم های زهره و چوپان در این مورد فرق داره که هرگز نمیتونند دنیا رو مثل هم ببینند . و بین دنیای اغلب ماها  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 23:18  توسط شبنم  |