تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر

    هفته های گذشته اتفاقات زیادی افتاد . اتفاقاتی که به قول یکی از دوستان یه آزمایشگاه فوق العاده برای جامعه شناسان بود . حالا که تب و تابش فروکش کرده اما میشه با هیجان کمتری در موردش نوشت . انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری برگزار شد . با شور و هیجان فوق العاده پیش از انتخابات و فجایع پس اون . اما چیزی که برای من در تمام روزهای راهپیمایی و شلوغی جالب بود، شکل گیری کاریزمای موسوی بود . راستش خیال نمی کردم بعد از خاتمی هیچ چهره ای چنین محبوبیتی پیدا کنه . روز پنجشنبه 28/3/88 ( که قرار بود بزرگداشت مرحوم دکتر علی شریعتی باشه ) طبق برنامه ریزی قبلی ، مردم در یه تجمع واقعا مسالمت آمیز و همراه با سکوت هم به قصد سوگواری کسانی که کشته شده بودند و هم به قصد اعلام اعتراض درمیدان امام خمینی جمع شده بودند . روز فوق العاده ای بود . وقتی در مترو امام خمینی از قطار پیاده شدم باورم نمیشد این همه آدم با نشان سبز . تمام سالنها پرا از آدمایی بود که به آرامی به سمت درهای خروجی می رفتند و بیرون از ایستگاه تا چشم کار می کرد آدمای سبز . حدود ساعت 6 بود که خود میرحسین موسوی به میان جمع آمد و در همان زمان فریاد " یا حسین ، میر حسین " چند صد هزار جمعیت ساکت یک مرتبه  به هوا خواست . یک لحظه فکر کردم که اگه من جای موسوی بودم چه می کردم . چه مسئولیت عظیمی بود پاسخگویی به این همه انتظار ... فکر کردم اگه من بودم وحشت می کردم . اما به هر حال میرحسین موسوی و چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد رفت . روزهای جالبی بود . من روزی هم که جناح مقابل در میدان ولیعصر تجمع کرده بود رفتم تا ببینم استقبال چطوره . جالبه که با تمام دستگاههای تبلیغاتی حکومتی در این مبارزه نابرابر، ده هزار نفر هم در میدان ولیعصر نبودند. اما در تمام راهپیمایی های طرفداری از میرحسین با تمام رعب و وحشت و تهدیدی که اعمال میشد بیش از 200 هزار نفر در هر راهپیمایی حضور داشتند و تنها با زور کتک و اسلحه مردم رو به خانه ها برگرداندند . هفته دوم تهران چهره مخوفی داشت . گرگهای درنده ای که با لباس گارد ویژه و یا لباس شخصی های مجهز به انواع اسلحه سرد و گرم مشغول کتک زدن مردم بودند خشم و نفرت رو در وجود آدم بر می انگیختند. کتک زدن مردم بی سلاحی که فقط به دروغ و دو رویی اعتراض داشتند و تبلیغات دروغین رسانه ملی کاسه صبر هر آدمی رو لبریز می کرد. به هر حال این جنبش فعلا خوابیده تا روزی که معلوم نیست چه اتفاقی بیفته .  فکر می کنم کاریزمای میرحسین موسوی در طی چند روز شکل گرفت و شاید به همین دلیل رهبری جنبشی با این همه شور نصفه نیمه رها شد و حالا مردم سرگردان و سرخورده منتظر اقدامی هستند که از این بن بست نجاتشون بده .درحالی که فعالین سیاسی و اجتماعی رو دستگیر کردن . هر معترضی رو به انواع روشها سرکوب کردند و تلختر از اون اینکه خیلی از اساتید دانشگاه ها که حرفی برای گفتن داشتن از کار استعفا دادن و جالبه که این همه اعتراض بی پاسخ مانده و من در تمام این روزها به آنچه که در مورد دموکراسی خوانده و شنیده ام فکر می کنم و بیش از هر چیز هم شاید نمایش " دشمن مردم " نوشته " هنریک ایبسن " ( در نقد دموکراسی ) در ذهنم تداعی میشه و دادگاهی که دکتر استیگمان رو محاکمه میکرد و در نهایت امید بخش ترین چیزی که برام می مونه صحنه آخر همان نمایشنامه است و جمله آخرش که به حق اکبر زنجانپور به بهترین شکل بیان کرد ، در صحنه ای که در سکوت مطلق تنها دکتر استیگمان روی صحنه بود و نوری که روی چهره نافذ زنجانپور بود که گفت : " قوی ترین مردم ، تنهاترین مردمه " ...

 پی نوشت 1: امیدوارم تمام اتفاقات افتاده مردم رو نا امید از تلاش نکنه . واقعیت اینجاست که این خیلی تلخه که مردم فکر کنند هر تلاشی که بکنند بی فایده است و هر حرکتی به راحتی منجر به سرکوب میشه و به راحتی به قیمت جان آدمها تمام خواهد شد.

پی نوشت 2: دلم سخت هوای تئاتر کرده .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 22:25  توسط شبنم  |