|
|
|
|
|
پرکن پياله را |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 12:6 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
|
از اون هفته ای که از کوه بر می گشتیم به حرف " بهدخت " در مورد " افرا " زیاد فکر کردم . می گفت قهرمان " بیضایی " یک نقطه ضعف بسیار بزرگ داره و اون این که نمی تونه از خودش دفاع کنه . البته " بیضایی " نیازی به دفاع من نداره و من با نوشتن این مطلب در واقع از خودم دفاع می کنم . من اون موقعیت رو تجربه کردم و به همین دلیل هم فکر می کنم که گاهی وقتها رفتن بهترین دفاعی است که آدم میتونه از خودش بکنه . گاهی دفاع این نیست که آدم شروع به داد و بیداد کنه . گاهی حیرت می کنم از اینکه این آدم چه توانایی عمیقی در دیدن واقعیات جامعه داره ، واقعیاتی که من خوب ندیده بودم تا تجربه اش کردم . من خودِ خود " ناصر معاصر " رو از نزدیک دیدم . ازم کمک خواست و کمکش کردم . اما وقتی که مشکلش حل شد وقتی که چکهای برگشتیشو پس گرفت ، وقتی دیگه نیازی به من نداشت چنان سیلی محکمی بهم زد که تا مدتها گیج بودم . واقعیت با تمام تلخیش مثل یک دیو تنومند در برابرم قد علم کرده بود و من با تمام اگزیستانسیالیسمی که بهش معتقد بودم داشتم قالب تهی می کردم . خسته ، شکسته ، فرو پاشیده ، وحشت زده و مهمتر از همه مبهوت . مثل " گلرخ " که باورش نمیشد من هم باورم نمی شد ، باورم نمی شد . تکه تکه شدن ذرات روحم و فرو ریختنش رو به وضوح حس می کردم . چه باید میکردم ؟ گفتم : " اعتمادم رو به دنیا بهم برگردون ! " ، سرم داد زد : " دفعه بعد مواظب باش ! " . چطور باید از خودم دفاع می کردم ؟ باید می گفتم خفه شو ؟ باید جیغ می زدم ؟ باید گریه می کردم ؟ باید چی کار می کردم که ضعیف نبوده باشم ؟ خوب یادمه که وسط خیابون خودم رو به زور سرپا نگه داشتم تا رسیدم به یه نیمکت و مبهوت روش نشستم . چی شد ؟ این چه اتفاقی بود که برام افتاده بود ؟ آیا این حق من بود ؟ من رفته بودم به یکی کمک کنم و حالا اون بره مظلومی که با اشک و التماس به سراغم اومده بود و من دستش رو گرفته و بلندش کرده بودم مثل گرگ درنده ای دندان تیز کرده بود و آماده بود که لت و پارم کنه ! چه باید می کردم که از خودم دفاع کرده باشم ؟ باید من هم گرگ میشدم ؟ باید حمله می کردم ؟ باید من هم دندان تیز میکردم ؟ یاد " گلرخ " افتادم که بغضش رو فرو خورد ، روی برگردوند و رفت . من هم بغضم رو فرو خوردم و رفتم . این بهترین دفاعی بود که می تونستم از خودم بکنم . گفتم : " دیگه هرگز نمیخوام ببینمت حتی در مراسم مرگ من شرکت نکن ! " خندید و گفت : " حالا تو بمیر ! " با خودم فکر کردم که اگه بخوام شروع کنم به جدل با این آدم منم میشم مثل خودش . منم باید سلاح خودش رو به دست می گرفتم و من از این کار بیزار بودم . بله بهدخت عزیز ! اگه " گلرخ " رها کرد و رفت علتش این بود که برای دفاع ، اول باید خودشو از اون وسط می کشید بیرون و بعد زخمهاشو مداوا میکرد . من تمام اون صحنه ها رو تجربه کردم . شاید مهمترین دلیل اینکه من فروتنانه در برابر " بیضایی " سر فرود میارم اینه که در وجود قهرمان " بیضایی " ، سرسختی زیبایی رو می بینم و لذت میبرم که اون آدم در مقابل اتفاقات دنیا میجنگه ، زخمی میشه ، آسیب می بینه ، اما تسلیم نمیشه . من هم باید می رفتم و رفتم . باید به هر جان کندنی بود خودم رو سر پا نگه می داشتم و دور می شدم . و حالا بخش مهمی از دفاعم باقی مونده بود . باید خودم از پس زندگیم بر میومدم . تا مدتها خودم رو سرزنش می کردم . فکر می کردم با اشتباهی که کردم صدمات جبران ناپذیری به خودم زدم . سلامتی خودم رو قمار کرده و باخته بودم . سلامتی که سرمایه ارزشمندم بود . حالا یادم نیست چند بار تو مسیر قله توچال کم آوردم . چند بار حس کردم که الان قلبم از کار می افته . و نگران بودم که کار دستت ندم . گفتم میرم پیش متخصص قلب حتما یه راهی هست . از اون روز که شنیدم " دفعه بعد مواظب باش! " و تو خیابون قلبم گرفته بود این اتفاق بارها تکرار شد . و هر بار خودم رو سرزنش می کردم که به دست خودم سلامتیمو از دست دادم و شاید دیگه هرگز به دست نیارمش . بابت این صدمه ای که خورده بودم چه دفاعی باید می کردم ؟ باید می رفتم شکایت می کردم ؟ اما پیش کی ؟ مگه تو این دیار مرجعی بود که من بتونم بهش شکایت کنم ؟ باید جنگ راه مینداختم تا از خودم دفاع کرده باشم ؟ باید دشنام میدادم ؟ نه اون بهتر از من دشنام دادن رو بلد بود . اینها هیچکدام دفاع نبود و هیچکدام دردی از من دوا نمیکرد و وضع منو بدتر میکرد . من باخته بودم ، و اونچه که باخته بودم بسیار مهمتر از اون بود که بشه توصیف کرد . مثل " گلرخ " ، مثل " افرا " ، اونچه که " افرا " باخته بود خیلی مهمتر از اتهام دزدی بود که بهش زده بودند . " افرا " تمام عشق و امید و اعتمادش رو باخته بود . آدمهایی که بهشون عشق ورزیده بود بهش سیلی زده بودند اینجا دفاع در مقابل یه حرف مطرح نیست ، بلکه دفاع در مقابل دنیایی است که ویران شده . " گلرخ " و " افرا " هم مثل من باید در برابر دنیایی که رو سرشون هوار شده بود ، دفاع می کردند . فهمیدم که باید زندگی کنم و اول شروع کردم به تمرینهایی برای تقویت قلب ضعیف شده ام . گاهی هم به قلبم می گفتم که تو نباید ضعیف بشی چون من حتی بعد از مرگم هم تو رو بخشیدم . حتی اگه من نبودم ، تو باید باشی اما حالا فکر میکردم شاید خودم نیاز به یه قلب پیدا کنم ! دوستم " زهره ( خسروی ) " می گفت در وجود خودت علت رو جستجو کن ! تو اونجا چه غلطی می کردی که اون اتفاق برات افتاد ؟ چرا اونجا بودی ؟ البته " زهره " تا حدی درست می گفت ، باید در وجود خودم هم کنکاش می کردم و اشکالات کار خودم رو پیدا می کردم . اما اگه یه روز تو خیابون یه ماشین بیاد به من بزنه و منو فلج کنه ، باز هم باید بگم من تو خیابون چه غلطی می کردم ؟ هرچی بود دیگه گذشته بود . باید می رفتم و زندگیمو از نو می ساختم . پس شروع کردم به انجام چند کار ، یکی اینکه بدانم چه شد که این بلا به سرم اومد ( بعدا به " زهره " گفتم شاید علتش این بود که من خیلی مغرور بودم و باید یه جوری باورم می شد که من هم آسیب پذیرم ) و یکی دیگه به دست آوردن سلامتی و شادابی از دست رفته ام . اومدم دماوند که باورم بشه هنوز زنده هستم و باید زندگی کنم و خوشبختانه کم کم دنیا به کمکم اومد . تو بودی و اون پنج شیش تا جوون که نمیدونم به چه دلیلی منو مورد لطف خودتون قرار دادین . و البته خدایی که بین اون همه آدم ورزشکار من رو به قله رسوند . همه چیز دست به دست هم داد تا من به سلامت به قله برسم و باورم بشه که باید زندگی کنم . و حالا که تقریبا به زندگی برگشتم می تونم بهتر فکر کنم . میدانم که اون آدم ضعیفتر از اونه که بخوام کارهاشو تلافی کنم و بخش مهمی از دندون تیز کردنهاش به خاطر ضعفش بود و میدانم که ممکنه فردا که باز هم چکش برگشت بخوره و کارش به من بیفته به سراغم بیاد و البته نمیدانم که اونوقت باید چه کنم . دلم میخواد که اون روز هرگز سراغ من نیاد چون فکر می کنم که اگه باز هم آدمی ازم کمک بخواد به دلیل اعتماد از دست رفته ام روی بر نخواهم گرداند اگرچه که همواره داستان " ناصر معاصر " رو به یاد خواهم آورد و همواره از خاطره اینکه مورد ظلم واقع شدم در رنج خواهم بود . اما هرگز فکر نمی کنم که از خودم دفاع نکردم و یا توانایی دفاع از خودم را نداشتم . امیدوارم هرگز برات پیش نیاد دوست جوان من ، اما اگه خدای نکرده برات چنان اتفاقی افتاد بدان که گاهی وقتها رفتن بهترین دفاعه ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 5:2 توسط شبنم
|
|
||
|
|
|
|
این داستان رو به خاطر اینکه از روی چاپ ۲۴ امش از ترکی ترجمه شده بود ، از نمایشگاه خریدم . فکر می کردم کتابی که در ترکیه (که فرهنگی نزدیک به ما داره ) به چاپ بیستم میرسه باید چیز جالبی باشه . اما اشتباه کردم . با زجر خواندمش . کل داستان داشت رفتارهای اشتباه یک نفر رو به دیگران نسبت می داد . و البته اینکه این کتاب در ترکیه با اقبال رو به رو شده شاید به این معنا باشه که ترکها علاقمند به فرافکنی رفتارشون به غیر هستند ! و البته حسن داستان این بود که به آدم یادآوری می کرد که همیشه روی دیگر رو هم باید نگاه کرد ، در اینصورت شاید کمتر دیگران رو متهم و محکوم کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 11:6 توسط شبنم
|
|
||