تبليغاتX
کلمات
" انسان محکوم به آزادی است " ژان پل سارتر
 

ایتالو کالوینو نویسنده طنز پرداز ایتالیایی سه گانه ای دارد با عنوان نیاکان ما

 

بارون درخت نشین

    

      " کوزیمو دو روندو " پسر دوازده ساله یک خانواده بورژواست که در برابر مقررات سخت و خشک زندگی بورژوایی ، طغیان می کند و در پی آن به بالای درختان می رود و تا پایان عمر بالای درختان می ماند . داستان به شرح احوالات و زندگی " کوزیمو " در بالای درختان می پردازد . به نظر می رسد نویسنده در پی بیان فاصله گرفتن از شیوه زندگی روزمره بورژواهاست بدون جدا شدن کامل از زندگی طبیعی . " کوزیمو " به بالای درختان می رود اما هرگز انزوا پیشه نمی کند و همواره با مردم در ارتباط است ، وارد مسائل اجتماعی می شود ، در حل مسائل مردم به آنان کمک می کند ، حتی در اجتماعات از همان بالای درختان شرکت می جوید . شاید نکته ای که در خواندن این داستان به دنبال آن بودم اما به آن نرسیدم این بود که انتظار داشتم در زندگی جدید تحولی رخ دهد اما متاسفانه " کوزیمو " فقط زندگی روی زمین را به روی درختان انتقال داده و شاید فقط در مواردی پس رفتی داشته و گاهی حتی مثل انسانها اولیه زندگی می کند اما تحول خاصی در روابط انسانی پدید نیامده است طوری که حتی حس کردم که اگر جمهوری درختستانی هم تشکیل میشد پس از چند وقت همون زندگی بورژایی با تمام ویژگیهاش رو تکرار میکرد . ایده کتاب برام بسیار جالبتر از محتوای آن بود .

 

ویکنت دو نیم شده

     داستان از آنجا آغاز می شود که " ویکنت " در جنگ با ترکان توسط گلوله توپ زخمی شود . از بقایای بدن او مردی با نیمی از بدن انسانی به دست می آید . نیمه " ویکنت " به قلعه خود باز می گردد . اما دست به کارهایی می زند که باعث آزار دیگران می شود . دایه اش در میابد که آنچه از " ویکنت " مانده نیمه شر اوست . پس از مدتی که اهالی به نیمه انسان شرور و کارهایش عادت می کنند ، گاهی نیمه انسان را می بینند که بر خلاف انتظارشان به آنها آسیب نمی رساند و حتی بسیار کمک می کند . پس از رویارویی با این تناقض و با دقت بیشتر در می یابند که نیمه خیر و شر یکی نیستند و در واقع پی میبرند که نیمه خیر " ویکنت " بازگشته است . دو نیمه کاملا عکس هم هستند ، نیمه راست شر است و نیمه چپ خیر . اما نویسنده نشان می دهد که هر دو اینها نظم زندگی مردم را بر هم می زنند و نیمه چپ ( خیر ) همانقدر برای مردم ناخوشایند است که نیمه راست ( شر ) ." اهالی دهکده کم کم می گفتند " نیمه خوب به مراتب بدتر از نیمه بد است " " ( ص 107 ) . " احساساتمان بی رنگ و عاری از شور و شوق می شد ، چون حس می کردیم میان فضیلت و فسادی به یک اندازه غیر انسانی گیر کرده ایم . " ( ص 108 )  داستان با تلفیق دوباره دو نیمه و یکی شدن و تبدیل شدن به یک انسان کامل پایان می یابد .

     با اینکه داستان خوب نوشته شده بود اما ایده اصلیش برام جالب نبود . به نظرم نوعی تسلیم و پذیرش وضع موجود بود که من باهاش میونه ای ندارم . درسته که برخی چیزها نظم زندگی مردم رو به هم می زنند ، اما نظم موجود همیشه هم خوب نیست و گاهی اوقات باید بهم بخوره ، گاهی باید همه چیز خراب بشه تا وضعیت بهتری جایگزینش بشه . از این داستان به نظرم رسید که " کالوینو " ( حداقل وقتی این داستان رو می نوشته ) آدم محافظه کاری بوده !

    

شوالیه ناموجود

    " شوالیه ناموجود " با شرحی از جنگهای صلیبی آغاز می شود . جنگی بین مسیحیان متمدن و اعراب غیر متمدن ! شوالیه " آژیلوف "  ، زرهی است میان تهی ، زرهی که درون آن هیچکس نیست . اما این شوالیه تنها کسی است که اعمالش معنایی دارد . سایر جنگجویان معنایی برای کار خود نمی شناسند و در واقع نمی دانند که به چه دلیل در جنگ شرکت می کنند و حتی جایی از داستان یکی از شوالیه ها آماده است تا جنگی رخ دهد و او در آن شرکت جوید اما برایش فرقی نمی کند با چه کسی . به نوعی به نظر می رسد که پوچی و بی معنایی زندگی انسانها را مطرح می کند . زندگی انسانها بیهوده و بی معنا می گذرد و به پایان می رسد . در بخشی از داستان هنگام دفن اجساد کشتگان جنگ ، " آژیلوف " سخن می گوید : " ای مرده ، تو آن چیزی را داری که من هرگز نداشته و نخواهم داشت : این پیکر را ... آیا نباید احساس خوشبختی کنم از این که به علت نداشتن آن کاری برای انجام دادن ندارم و در عین حال هر کاری دلم بخواهد می توانم بکنم ؟ ... و نیز کارهای دیگری را که من بهتر از افرادی که وجود دارند می توانم انجام بدهم ، بدون داشتن نقائص معمولی آنها که عبارتند از : وقاحت ، بیهودگی و تعفن . البته آن که وجود دارد در هر کار کوچکی که انجام می دهد رد پای خاصی علاوه بر سایر چیزها از خود باقی می گذارد ، که من هرگز موفق به گذاشتن آن نمی شوم ... "

     در مجموع به نظرم داستان نکات قابل تامل و جالبی داشت . اگرچه که در ابتدا لحن جذابی نداشت و به سختی خواندمش .

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 20:10  توسط شبنم  | 

درکه ، پنجشنبه 20/10/86

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 5:32  توسط شبنم  | 

 

امروز ۹ ژانویه و سالروز تولد سیمون دوبووار بود . من یادم نبود اما یکی از دوستان محترم یادش بود و پیشنهاد کرد که در موردش مطلبی بنویسم و دیدم چقدر پیشنهادش بجا و حتی لازم بوده .

 " مثل من رفتار کنید ، نترسید . به دنبال تسخیر جهان بروید جهان متعلق به شماست "

" سیمون دو بووار " درروز نهم ژانویه 1908 در پاریس به دنیا آمد و چنانکه خود در کتابخاطراتش می نویسد دوران کودکی اش را در خانواده ای فرهیخته ( با پدر و مادری که ثروتمند نبودند اما برای رشد فکری سیمون و خواهرش  تلاش زیادی می کردند ) سپری شد . سیمون دوبووار در سن جوانی زمانی که در رشته فلسفه تحصیل می کرد با ژان پل سارتر آشنا شد و این آشنایی ( که تا پایان عمر ادامه یافت ) تاثیراتی مهمی بر هر دو فیلسوف بزرگ قرن گذشت . سیمون دو بووار در زندگی پربار و پرکار خود اثرات ارزشمندی نیز از خود به جای گذاشت . کتاب " خاطرات " وی که در چهار جلد چاپ شده اثر ارزشمندی است که چگونگی شکل گیری شخصیت نویسنده را ، در خلال تلاشهای خستگی ناپذیرش ، نشان می دهد و شاید بهترین پاسخ به این پرسش باشد که " چگونه انسان سیمون دو بووار می شود ؟ " ضمنا با مطالعه این کتاب به بخش مهمی از تاریخ سیاسی ، اجتماعی و به ویژه تاریخ ادبیات قرن بیستم فرانسه می توان دست یافت . " جنس دوم " که به نوعی کتاب مقدس فمینیستی جهان به شمار می رود در جلد اول شامل دیدگاههای تحلیلی نویسنده از وضعیت زنان و مردان در جامعه است و در جلد دوم کتاب راههای برون رفت از وضع موجود را بیان می کند .

     ویژگی مهم " سیمون دو بووار " این است که وی در وهله اول یک اگزیستانسیالیست است و در واقع فمینیسمی که وی بنیانگذاری می کند نیز بر پایه اندیشه های اگزیستانسیالیستی اوست .

" سیمون دو بووار " کتابی دارد تحت عنوان " مهمان " که در این داستان قهرمان داستان دست به قتل میزند ، وی در کتاب " خاطراتش " در این مورد می نویسد می خواستم که " فرانسوا " کاری کرده باشد غیر از تسلیم شدن در برابر شرایط . فیلسوف بزرگ در تمام طول زندگی هرگز تسلیم جبرهای اجتماعی نشد و  همواره با تلاش فراوان با تمام جبرهای زندگی مقابله کرد و شیوه زندگیش بهترین تایید بر این مدعاست . از دوران کودکی گرفته تا زندگیش در هتلها و سفرهای دور و درازش که پیاده با یک کوله پشتی و چند کتاب از جنگلها و کوهها عبور می کرد و هراز چندگاهی در روستایی می ماند و زیر درختی می نشست و می نوشت تا خاطرات زندگیش به عنوان معلم در شهرهای مختلف فرانسه و پس از آن روزهایی که تنها و یا همراه با سارتر به نقاط مختلف دنیا سفر کرد ، همه و همه خواندنی است و ...

" سیمون دو بووار " در 14 آوریل 1986 درگذشت . پس از مرگ وی بسیاری از موافقان و مخالفان از او یاد کردند و حتی مخالفان نیز از تجلیل از او خودداری نکردند .

" ژاک شیراک " نخست وزیر وقت فرانسه گفت :

" خبر مرگ سیمون دوبووار ، تاکیدی بر پایان یک دوران است ... استعداد بی نظیر او ، از وی نویسنده ای ساخته که درادبیات فرانسه جایگاهی خاص دارد . به نام دولت ، از خاطره او با احترام تجلیل می کنم . "

" جک لانگ " وزیر فرهنگ فرانسه می گوید :

" همراه با سیمون دوبووار ، زنی استثنایی را از دست می دهیم ... او فردی با همت بود که هرگز دفاع از مصالح ستمدیدگان را از یاد نبرد و دارای این ظرافت بود که این کار را با نهایت استعداد انجام دهد... "

از آثار وی می توان به کتابهای زیر اشاره کرد :

-          جنس دوم ( دو جلد )

-          خاطرات ( چهار جلد )

-          همه می میرند

-          مهمان

-          ماندارنها

-          بانوی شکسته

-          ...

پی نوشت : ممنون از مهرداد به خاطر یادآوری بسیار بجاش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 22:35  توسط شبنم  | 

 

    بالاخره " افرا " اجرا شد و ما هم بالاخره رفتیم دیدیمش . اون هم در چه شرایطی ! اتوبان خراب بود و من سر کارنرفتم . اما خوب تئاتر فرق میکرد ، با پریسا تو توفان و سرما به سختی رفتیم و برگشتیم ، من همواره معتقدم که آدم باید بهای چیزی رو که براش ارزش داره بپردازه و این بها هیچ نبود برای دیدن نمایشی که براش روز شماری کرده بودم .

    نمایش به لحاظ موضوع شباهتی با داستان دشمن مردم هنریک ایبسن داشت . باز همون بحث دیکتاتوری اکثریت به نحوی توش نشون داده میشد . البته اگه بخواهیم در این مورد مقایسه کنیم قطعا وزنه ایبسن سنگینتر خواهد بود . اما این فقط بخشی از افرا بود . به نظرم میاد که بهرام بیضایی یه شخصیت محوری تو ذهنش داره که داستانهاش رو حول اون میسازه . بر خلاف خیلی از داستانها که زن رو نماد بدی ، ضعف ، حسادت ، حقارت ، کوته فکری و ... معرفی میکنند ، قهرمان بیضایی همواره زنی است با مشخصات ابر انسان نیچه . انسانی است در نگاه اومانیستی ساده ، آنچه که باید باشد ، اما اگر به واقعیات اطراف خود نگاه کنیم موجودی است کمیاب ، بسیار کمیاب . قهرمانی بیضایی زنی است مهربان ، مغرور ، متکی به نفس ، نیکخواه ، نیک اندیش ، مصمم ، تلاشگر ، شجاع ، زنده ، پر تحرک ، صادق ، زنی که دروغ نمی گوید و اصلا دروغ را باور ندارد ، زنی که به همه اعتماد می کند و البته ... زنی که نمی فروشد و فروخته نمی شود ، نمی خرد و خریده هم نمی شود . ضعیف نیست و حتی آنجا هم که می گرید از خشم و طغیان می گرید نه از ضعف . نمونه بارز و گویای همه اینها شخصیت " گلرخ کمالی " است در فیلم " سگ کشی " ، " شیوا " در فیلمنامه " اتفاق خودش نمی افتد " و " افرا " در نمایش " افرا " . اما بیضایی واقع بین است و به خوبی می بیند که در دنیای امروز چگونه چنین زنی بر خلاف جریان رودخانه خروشان توده شنا می کند و باز می بیند که این رودخانه وحشی چگونه او را ویران میکند و این اوج دردمندی بیضایی است . و البته امیدوارنه می بیند افرادی مثل " ارزیاب " و " سرکار خادمی " را که هنوز رگه های عمیقی از انسانیت دارند . اما این را هم می داند که آنها نیز وضع بهتری از " افرا " ندارند ، در مورد سرکار خادمی از زبان یکی از بازیگران می شنویم " انقدر آدم خوبیه که تا حالا به جایی نرسیده " و این جمله شاید خروش " بیضایی " در مقابل ساختارهای آلوده و فاسد دنیایی است که ما ساخته ایم .

    انتهای داستان شاید خیلی دلچسب نبود چون به نظر می رسید که وصله ناجوری است که همانگونه که خود بیان کرد برای خوب تمام شدن داستان اضافه شده بود . اما به نظرم جمله بسیار جالبی از زبان نویسنده گفت که " نویسنده عاشق شخصیتی که خلق کرده شده است "  و من حس کردم که این واقعا در مورد خود "  بیضایی " اتفاق افتاده و حالا " بیضایی " بیشتر حول این شخصیت حرکت می کند ،  اگرچه که معتقدم چنین شخصیتی نباید انقدر انتزاعی باشد بلکه به نظرم این وظیفه هر انسانی است که شخصیتی مثل افرا داشته باشد اما می دانم که چنین انسانهایی نادرند .

     به هر حال ممنونم از خدای خوبی که در این دنیا آدمهایی رو آفریده که انقدر خوب دردمندی رو می فهمند و هزار بار ممنونم که فرصت شناختن و درک چنین دنیاهایی رو به من داد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 17:26  توسط شبنم  | 

بعد از چندین ماه کسادی سالنهای نمایش دوباره رونق گرفتند . بعد از افرا و ملاقات با بانوی سالخورده ، انتظار نداشتم تا چند ماه خبر مهمی باشه اما امروز غافلگیر شدم . نمایشهای در راه از هفته آینده :

مرغابی وحشی : نوشته هنریک ایبسن ، به کارگردانی نادر برهانی مرند ، تالار چهارسو

مرده های بی کفن و دفن : نوشته ژان پل سارتر ، به کارگردانی لطف الله سیفی ، تالار مولوی

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 12:19  توسط شبنم  | 

 

    پنجشنبه ممیزی شخص ثالث داشتیم و معناش این بود که کوه بی کوه با اینحال پوتین پوشیدم و رفتم . از صبح تمام حواسم از پنجره به کوه بود و هر وقت چشمم به کوههای مه گرفته می افتاد لجم می گرفت که نمی تونم برم کوه . ساعت از هشت گذشته بود که جناب سر ممیز به تنهایی تشریف آورد و گفت که ممیز همراهش تو کرمان مونده و هوای نامناسب باعث لغو پروازها شده و ... و این فوق العاده بود . ممیزی مدیرعامل و بازرگانی خیلی راحت و خوب برگزار شد و ساعت ده آماده کارخونه رفتن بودیم که من فکر کردم دیگه رفتنم ضرورتی نداره و در نتیجه به قول " ویلیام " گفتم گور بابای کارخونه ! و ظهر که شد پرواز کردم طرف کوه . البته نه کوله داشتم و نه لباس مناسب و نه یخ شکن . مهم نبود ، پوتین داشتم و کافی بود . تو میدون درکه کتابهامو به خشکشویی سپردم و راه افتادم . و چقدر خدا رو شکر کردم که اومدم و اگه نمی اومدم قطعا چیز مهمی رو از دست داده بودم . رویایی ترین روز درکه بود که تا حالا دیدم . چون قصد پلنگ چال رفتن نداشتم آرام می رفتم . همه جا سپید بود و آرام و خلوت . خیلی ها نبودند . آرامش و سکوتش آدم رو دیوانه می کرد . مه چنان غلیظ بود که آدم گمان می کرد داره تو ابرا راه میره . زمین ، آسمان ، کوهها ، درختها و رودخانه همه سفید سفید بودند . زمین و آسمون و کوهها انگار به هم وصل شده بودند . عجب آرامشی . هوای ملایم که اصلا سردی نداشت ، مثل خواب بود . یه جاهایی دلم می خواست که زمان متوقف میشد . یه جایی فکر کردم برم بارونیمو پهن کنم رو زمین و بگیرم بخوابم و دیگه هرگز بیدار نشم . جای بعضیها خیلی خالی بود . مخصوصا ساقی و زهره خسروی .

 

* : فیلمی از وینسنت وارد ، برای اطلاعات بیشتر به اینجا و اینجا مراجعه کنید .

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 22:15  توسط شبنم  | 

دیشب کابوس دیدم ، دیدم که مجوز اجرای نمایش " افرا " لغو شده . چقدر روزشماری کردم برای دیدن این نمایش . از شهریور منتظرم . صبح " صبا " تلفن زد که برام بلیط می گیره . خوشحالم هنوز امیدی هست . فردا اولین شب اجرای نمایش " افرا " ست . تا ببینیم صبا برای چه روزی بلیط گیرش میاد .

پی نوشت : پیش فروش بلیط نمایش " ملاقات با بانوی سالخورده " نوشته " فردریش دورنمات " به کارگردانی استاد " حمید سمندریان " آغاز شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 13:16  توسط شبنم  | 

     

امروز سالروز تولد " بهرام بیضایی " بود و من می خواستم به این بهانه چیزی در موردش بنویسم . می خواستم بنویسم که خدا رو شکر می کنم در دنیایی که هر روز شکوه تازه ای ازش داریم ، گاهی آدمهایی پیدا می شن که زندگی رو زیبا می کنند . می خواستم بنویسم که باید همیشه سپاسگزار خدا باشیم بابت آفرینش کسانی که وجودشون باعث می شه که آدم هرگز از موجود بشری ناامید نشه . می خواستم بنویسم که خدا رو شکر می کنم  در دنیایی که هراز چندگاهی آدمهای دلال صفتی پیدا می شن که از کل زندگی خسته ، ناامید و حتی بیزارمون می کنند هنوز " ابرانسان " * هایی وجود دارند  . آدمهای زیادی دور و برمون هستند که هر روز دیگران رو می خرند و می فروشند و ... اما همه زیبایی دنیای انسانی در اینه که هنوز کسانی هستند که به خاطرشون باید به آفریننده دست مریزاد گفت ، و خلاصه می خواستم امروز سر فرصت در مورد " بهرام بیضایی " بنویسم اما نشد و این کار رو برای فرصت دیگه ای می گذارم .

     اما اتفاق دیگه امروز درگذشت " اکبر رادی " ، نمایشنامه نویس پیش کسوت و از هم نسلان " بهرام بیضایی " ، بود . اگرچه که من نوشته های مرحوم " رادی " رو مثل نوشته های " بیضایی " دوست نداشتم اما در کشوری که ادبیات نمایشی فقیری داره از دست رفتن یه نمایشنامه نویس اتفاق غم انگیزیه . و به مناسبت تقارن تولد این دو انسان بزرگ ( " او " به یک نوع و " او " به نوعی دیگر ) بهتر دیدم بخشی از نوشته " اکبر رادی " به مناسبت تولد " بهرام بیضایی " رو که روزنامه اعتماد چاپ کرده بود اینجا بیارم .

" بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است. "

                                                 بخشی از نوشته مرحوم اکبر رادی به مناسبت زادروز بهرام بیضایی

* این تعبیر از نیچه است در مورد رسالت انسان در مورد خودش

پی نوشت : مجوز اجرای نمایش افرا صادر شد . از ۱۲ دی تا ۱۸ بهمن ، تالار وحدت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 23:41  توسط شبنم  | 

     راستش مدتهاست که یقین حاصل کردم که عمر عزیز داره مثل برق و باد می گذره و دیگه حتی یک لحظه اش هم تکرار نخواهد شد . امروز صبح راه افتادم تا ساعت 7.5 صبح دم بانک باشم و بتونم زودترقبض تلفن رو بپردازم و بعد هم برم سرکار . بانک اولی شلوغ بود ، بانک دوم و بانک سوم . رفتم از  متصدی بانک پرسیدم که میشه قبض تلفن رو با عابر بانک پرداخت کرد یا نه ؟ گفت : " من نمیدونم اگه میشه پرداخت کنید اگه نمیشه پرداخت نکنید " خوب ، خدا رو شکر جواب خوبی گرفتم و راستش جرات هم نکردم با این همه مسئولیت شناسی ریسک کنم و قبض رو از طریق عابر بانک بپردازم . برگشتم رفتم تو صف ایستادم حدود 15 نفر پیش از من در صف بودند و فقط هم یکی از باجه ها به امر خطیر دریافت قبوش می رسید . چشمتون روز بد نبینه از ساعت 7:35 دقیقه تا ساعت 9:10 تو صف بودم تا یه قبض تلفن کذایی رو بپردازم . بقیه چه راحت و آسوده منتظر ایستاده بودند و  گل می گفتن و گل میشنفتن ، اما من بدجور کفری بودم . از اینهمه بی نظمی ، از اینکه انگار وقت هم جزو کالاهای ارزون این مردمه ، از اینکه رئیس شعبه با اینکه ازدحام جمعیت رو می دید حتی به خودش این زحمت رو نمیداد که یه نیروی کمکی برای دریافت قبض بذاره ( آخه فردا آخرین مهلت پرداخت بود و به همین دلیل هم مردم هجوم آورده بودند ) از اینکه هر از چند گاهی یه نفر می اومد یه سلام و علیکی میکرد و بعد هم خیلی شیک می ایستاد کنار آشناش ، یا اینکه یه مشت قبض رو می داد دست طرف و می رفت پی کارش . به خودم فحش و بد و بیراه گفتم که چرا صبح زودتر نیومدم ( مثلا اگه از ساعت 6:45 دم بانک بودم احتمالا جزو اولین نفرا میبودم ) چرا چند روز زودتر نیومدم ، چرا برنامه ریزیی برای 1.5 ساعت در صف ایستادن نکردم و ...  

     عصری سوار متروی کرج شدم . خوشحال و خندون وسایلم رو مرتب کردم ، کتابم رو در آوردم و شروع به خواندن کردم هنوز چند سطر نگذشته بود که سر و صدای خانمها بلند شد . یه عده بیرون داد و قال می کردند و یه عده درون قطار . خوب مثل اینکه قطار باز هم خراب شده بود و جرقه و آتشی دیده شده بود و حالا اونهایی که تو قطار بودند حسابی ترسیده بودند و از رو سر و کله هم می پریدند که ازقطار خارج بشن ، جل و پلاسم رو جمع کردم و بلند شدم . چند دقیقه ای طول کشید تا درهای قطار باز شد و با عرض پوزش ، از مسافران محترم ( یعنی ما ) خواستند که قطار رو ترک کنیم و بریم سکوی جنوبی یه قطار دیگه سوار شیم . این قسمت دیدنی بود . وقتی یه قطار کرج تو اون ساعت تخلیه می شه یعنی چیزی حدود 2000 نفر می ریزن بیرون و حالا همه می خواستند از یه راهرو به عرض حدود 1 متر عبور کنند و از قضا همه شون هم عجله داشتند که زودتر به قطار بعدی برسند . بعضی ها از روی ریل رد می شدن و هر چی مامور ایستگاه گلوی خودش رو پاره کرد که " مسافر محترم ریلی که داری از روش رد می شی برق فشار قوی داره و ... " اصلا اهمیتی بهش نمی دادند حتی خانوم مسنی کنار من گفت : " اگه برق داشت که همون اولی رو می گرفت حالا که نگرفته پس ما هم می تونیم بریم ! . بلبشویی بود  دیدنی . باز خودمو کنار کشیدم و صبر کردم تا کمی خلوتتر بشه و قطار بعدی رو سوار شدم ( یه چیزی حدود 40 دقیقه علاف بودم ) در این اثنا با چند نفر وارد گفتمان شدم ( یعنی حسابی غر زدیم ) یکی می گفت اینها مقصرند و دیگری می گفت اونها مقصرند و ... وقتی سوار شدم دیگه حوصله فکر کردن به مترو رو نداشتم . باز هم به کتابم پناه بردم تا قطار رسید گلشهر .

     اما حالا دارم فکر میکنم به اینکه چند وقتی میشه که قطارها از کار افتاده شدن و ما هفته ای دست کم دو سه مورد از این ماجراها داریم . و متاسفم برای خودمون که نمیتونیم کارهایی به این سادگی رو نظم ببخشیم و در واقع با درست استفاده نکردن ، تکنولوژی رو که باید مایه خیر و آسایشمون باشه تبدیل به شر کردیم . و یه چیز دیگه در مورد خودم و شاید خیلی از آدمهای اطراف اینه که هر وقت چیزی درست کار نمیکنه به جای اینکه درصدد اصلاحش بر بیاییم خودمون رو باهاش وفق می دیم . مثلا اگه سیستم بانکی مون درستکار نمی کنه از ساعت 6 صبح می ریم تو صف بانک ، اگه تعداد حرکتهای قطار متناسب با تعداد مسافر نیست یه ساعتی تو ایستگاه خودمونو منتظر نگه میداریم . یه زمانی اتوبان ساعت 7.5 صبح شلوغ بود اما حالا از ساعت 6 صبح یکسره شلوغه چون مردم دیگه از ساعت 6 صبح از خونه میرن بیرون که ساعت 9 برسن سر کارشون و ... . این انعطاف تا حدیش درست و ضروریه اما نمیدانم که تا کجا می تونه ادامه پیدا کنه ولی قطعا دیگه داره از حد می گذره و این به هر حال راه حل مشکل نیست .

 

پی نوشت : قبض موبایلم رو همین امروز از طریق عابر بانک در عرض 1 دقیقه پرداخت کردم . خدا رو شکر که این مورد درست کار میکنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 23:14  توسط شبنم  | 

 

نمایشنامه در پنج پرده

خلاصه داستان : " فرانتس فن گرلاخ " پسر ارشد یک کارخانه دار آلمانی است که مدت 13 سال است خود را در اتاقی در خانه پدری پنهان کرده و جز خواهرش  - " لنی " - کسی او را نمی بیند . ضمنا دیگران به جز پدر و " لنی " گمان می کنند که " فرانتس " سالها پیش مرده است . پدر به بیماری سرطان حنجره مبتلا شده و چون مرگ خود را نزدیک می بیند می خواهد با " فرانتس " ملاقات کند اما او تمایلی به ملاقات با پدر ندارد . برادر " فرانتس " به همراه همسرش " یوهانا " به خانه پدری می آیند و پدر با نقشه ای " یوهانا " را به اتاق " فرانتس " می فرستد . در خلال ملاقاتهای " یوهانا " راز گوشه نشینی " فرانتس " افشا می گردد . " فرانتس " در بین هذیانهای خود از محاکمه قرن بیستم توسط مردمان قرن سی ام  سخن می گوید ...

داستان گوشه نشینان آلتونا در واقع داستان دغدغه های خود ژان پل سارتر نسبت به جنگ جهانی است . سارتر در سال 1939 به عنوان افسر هواشناسی درگیر جنگ شده و سپس در سال 1940 اسیر جنگی می شود . پس از بازگشت از اسارت اندوهی وی را فرا می گیرد و حتی در دوره هایی از زندگی خود ( همانطور که سیمون دو بووار در خاطراتش اشاره می کند ) با توهم خرچنگها درگیر می شود . گوشه نشینان آلتونا یکی از برجسته ترین نوشته های ژان پل سارتر بوده و به زیبایی گویای مهمترین دغدغه ذهنی او ( مسئولیت بشر ) می باشد .

پی نوشت : این کتاب پس از سالها ( با حذف بخشهایی از آن ) توسط انتشارات نیلوفر تجدید چاپ شده .  البته من نمیدانم چطور کسی به خودش اجازه می ده که بخشهایی از نوشته یکی دیگه رو تغییر بده !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 5:16  توسط شبنم  | 

آی شاهزاده قصه ها !

شاهزاده !

تابوت زرین کوچولویت را که باز کردند

هوار !

کفنت را که گشودند

وای !

وای !

سرخی گونه هایت

دلم را رمباند

لبخندت

آی خنده ات

تا پشت گوشهایم را سرخ کرد

ماهپاره

...*

   امروز سرم حسابی شلوغ بود داشتم به کارهام میرسیدم که " ستار " زنگ زد ، از خیابون زنگ می زد با یکی از دوستاش و خیلی هم ناراحت بودند . ماجرای یه کودک آزاری بود که حسابی هر دوشون رو پکر کرده بود و حالا زنگ زده بود ببینه چی کار می تونیم بکنیم . از مردی می گفت که کودک سه ، چهار ساله شو آزار میده ، کتک می زنه ، زندانی میکنه ، تهدید می کنه و از زنی که کودک سه ، چهار ساله شو رها کرده و رفته و حالا این بچه مونده که چطوری یه عمر از پس این زندگی بر بیاد . و از ترسها و اضطرابهای بچه گفت . از اینکه همه اهل محل خبر دارند که بچه وضع بدی داره ولی کسی کاری نمیکنه ، چون قوانین نوشته و ننوشته ای هست که نباید تو کار دیگران دخالت کرد ! چون اون مرد حق داره با اموال خودش هر طور دوست داشت رفتار کنه ! چون ... دوستش از خودش هیجان زده تر بود و صداشو می شنیدم که با چه شوری داره سعی می کنه موضوع رو شرح و تفصیل بده . انگار امیدی داشت که من بتونم کمکی بهشون بکنم . و من درمانده بودم . گفتم سعی می کنم یه راهی پیدا کنم . گفتم با انجمن تماس میگیرم و در صورتی که بتونن کار مفیدی انجام بدن در جریان قرارشون میدم . اما واقعا خیلی امیدوارم نبودم که بشه کاری کرد . فکر کردم در نهایت بچه رو از پدرش جدا میکنند اما به کی میسپرنش ؟ به کدام مرجع صاحب صلاحیت ؟ به کدام محیط امن ؟ این پرسش من از خاله " فرزاد " در برخورد اولمون هم بود . اولین جمله ای که به من گفت این بود که " فرزاد " رو از " زیبا " بگیرید و من فکر کرده بودم که بگیریم به دست کی بسپاریم ؟ و حالا نوبت این کودک بود . و هزار هزار سوال دیگه .

   احساس بیهودگی و بیفایدگی می کنم .

  پایش رضایت مشتریان ! ممیزی مدیر عامل ! بهبود مستمر ! افزایش رضایت مشتریان ! واقعا به من چه مربوطه ؟ من اینجا چه غلطی می کنم ؟ من باید به جای اینکه بشینم چک لیست ممیزی مدیر عامل بنویسم بلند شم فریاد بزنم که مایه ننگ جامعه بشریه که کودکان بیگناهش شکنجه بشن و بزرگسالانش خوش و خرم زندگی کنند . به چه حقی ؟ به چه اجازه ای ؟ به چه جرمی ؟

اما نشستم خودمو سرگرم کردم . فقط برای یه لقمه نون ؟ واقعا من به چه دردی می خورم ؟

راستی این بچه وقتی بزرگ شه از روزهای کودکیش چطور یاد خواهد کرد ؟ آیا دلش برای کودکیش تنگ خواهد شد ؟

    و راستش باید بگم که به نظرم اون پدر هم قربانیه و او هم مرد بیچاره ایست چون هرگز لذت غش غش خنده یه بچه سه ساله رو درک نمی کنه وگرنه هرگز با تمام دنیا عوضش نمیکرد .

    نمیدانم ، شاید فردا سری بهش بزنم . و البته نمیدانم که چی کار میشه کرد .

 

*: بخشی از شعری که مانی برای عارف ( برادر فیروزه ) نوشته بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 22:50  توسط شبنم  |